برایت می نویسم

لمس کن کلماتی را
که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست...
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد...
لمس کن نوشته هایی را
که لمس ناشدنیست و عریان...
که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد
لمس کن گونه هایم را
که خیس اشک است و پر شیار...
لمس کن لحظه هایم را...
تویی که می دانی من چگونه
عاشقت هستم٬
لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن...
همیشه عاشقت میمانم
دوستت دارم ای بهترین بهانه ام

************************************

با تو بوده ام ، همیشه و در همه جا
با تو نفس کشیده ام ، با چشمان تو دیده ام
مرا از تو گریزی نیست
چنانکه جسم را از روح و زمین را از آسمان و درخت را از آفتاب
تو دلیل من برای حیات بودی و هستی
و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام
علت بودن من تو هستی
پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است
« همیشه با تو

دل من تنگ تو است

دل من تنگ تو است

صندلیهای حیاط

پر برف دیشب ...

و تو کی می آیی؟

که شود آب همه برفهایی

که نبودت را فریاد زده !

نگاهم کن که چشمانت قشنگ است

صدایم کن که دل در سینه تنگ است

مرا با خود ببر آنسوی غربت

 

که اینجا شیشه هم از جنس سنگ است

عکس اس ام اس دلتنگی و عاشقانه 392

خود را به که بسپارم وقتی که دلم تنگ است
پیدا نکنم همدل دلها همه از سنگ است
گویا که در این وادی از عشق نشانی نیست
گر هست

 

نِـمی دانَـم آخر ایـن دلتَـنگـی ها ..

بـه کُجـا خواهَـد رسیـد !

دُنیـا پُر شُـده اَز قاصـدَک هایـی

که راهِشـان را گم مـی کُنـند ! ..

نَـه می تَـوانی خَـبری دَهـی ..

و نَـه خبَـری بگـیری ! ...

یارم از بهر فراقت به کجا سر بزنم / شوق دیدار تو دارم ، به کجا پر بزنم ؟

از دل کوچه گذشتم از میون جاده ی خیس
این مسیر بدون برگشت که واسم هیچ آشنا نیست
میخوام آرامش بگیرم من که تو غصه اسیرم
حق من نیست مثل سایه توی تنهایی بمیرم...

********
کاش میشد هیچکس تنها نبود
کاش میشد دیدنت رویا نبود
گفته بودی باتو میمانم ولی
رفتی و گفتی که اینجا جا نبود
سالیان سال تنها مانده ام
شاید این رفتن سزای من نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دستهای تو ولی بالا نبود
باز هم گفتی که فردا میرسی
کاش روز دیدنت فردا نبود ...

************


یه نفر یه جایی تنها روز و شب از تو میگه از تو میخونه
واسه تو می نویسه اما تو نیستی تو نمیشنوی
و نمیدونه چی میشه و همش ای کاش و ای کاش ...خسته شده خدایا ....
فقط تو میتونی به دادش برسی
بیا و بمون کنارم واسه همیشه... نگو نمیشه ...

وعشق تنهامیماند


هرچه مغرور تر باشی تشنه ترند برای با تو بودن و هرچه دست نیافتنی باشی بیشتر به دنبالت می آیند اما امان از روزی که غروری نداشته باشی و بی ریا به آنها محبت کنی ، آنوقت تو را هیچوقت نمیبیند و ساده از کنارت عبور میکنند

اینجا انتهای دنیاست ابتدای چشم های تور ا میگویم.
آغوش سرد افکارم را برای دلگرمی پلک هایت بپذیر...
این تمام سهم من از دلدادگی ست...
بازی با لحظه ها,سرگرمیه وازه های من ست,ناتوان میشوم
رو به اغوش بر باد رفته ای که نیست.
رو به تنهایی که در تاریکی شب میمیرد...و باز این با رو
به چشمهایت ناتوان میمانم...کاش پلک های مرا برای اشک
ریختن هایت بر میگزیدی ...ان هنگام که هجوم غم ها بر دلت
چنگ میزند...زنده م با سکوت ترانه هایم و
عاشقم با حضور وازه ها من پرم از تمام با تو بودن سکوت میکنم
قضاوت این نوشته با توست....باد میوزد
وعشق تنهامیماند....

هشـــدار

به آسمان بگویید به دلبران رسانید

احوال قلب ما را به عاشقان رسانید

دلـــــم برای دیـــگری رود خبر باشد

بـــرای یـــار دیـــگر رود خبــر باشد

نمیــــگویم کـــه چـــــرا تـرکم نمودی

نمـــی خواهــم به سویم تو باز گردی

 



ای الا صــیاد رحــمی کــن مرنــجان جانـــم را

پـــروبــالم بشــکن امــا مــــسوان آشـــیانم را

به گردن بسته چون رشته و بر پای زنــجیرم

مــــردت کــــن اجــازت ده بگشــایم دهــان را

درین کنج قفس دور از گلستان سوختم مــردم

خــبر کــن ای صـباح از جان زارم باغبـانم را

زتـــنهایی دلـــم خــون شد ندارم مـحرم رازی

که بـنویسد برای دوســت که داند داسـتانم را

  دوستت دارم     دروغی فاحش است

بس شنیدم داستان بی کسی/ بس شنیدم قصه ی دلواپسی 

قصه ی عشق از زبان هر کسی / گفته اند از نی حکایتها بسی

حال بشنو از من این افسانه را / داستان این دل دیوانه را

چشمهایش بویی از نیرنگ داشت / دل دریغا ، سینه ای از سنگ داشت

با دلم انگار قصد جنگ داشت / گویی از با من نشستن ننگ داشت

عاشقم من، عاشقم من ، قصد هیچ انکار نیست/لیک با عاشق نشستن عار نیست

کار او آتش زدن ،من سوختن / در دل شب چشم بر در دوختن

من خریدن ناز ،او نفروختن/ باز آتش در دلم افروختن

سوختن در عشق را از بر شدیم /آتشی بودیم و خاکستر شدیم

از غم این عشق مردن باک نیست/خون دل هر لحظه خوردن باک نیست

آه می ترسم شبی رسوا شوم / بدتر از رسواییم ، تنها شوم

وای از این صید و آه از آن کمند/پیش رویم خنده پشتم پوزخند

بر چنین نامهربانی دل مبند / دوستان گفتند و دل نشنید پند

خانه ای ویران تر از ویرانه ام / من حقیقت نیستم افسانه ام

گر چه سوزد پر،ولی پروانه ام /فاش میگویم که من دیوانه ام

تا به کی آخر چنین دیوانگی؟/ پیله گی بهتر از این پروانگی!!

گفتمش آرام جانی ؟ گفت نه!

گفتمش شیرین زبانی ؟  گفت نه!

گفتمش نامهربانی ؟  گفت نه!

میشود یک شب بمانی ؟  گفت نه!

دل شبی دور از خیالش سر نکرد /گفتمش افسوس او باور نکرد

خود نمیدانم خدایا چیستم ؟/ یک نفر با من بگوید کیستم ؟

بس کشیدم آه از دل بردنش / آه اگر آهم بگیرد دامنش!

با تمام بی کسی ها ساختم /وای  بر من ساده بودم ، باختم

دل سپردن دست او دیوانگیست /آه غیر از من کسی دیوانه نیست

گریه کردن تا سحر کار من است /شاهد من چشم بیمار من است

فکر میکردم که او یار من است/نه! فقط در فکر آزار من است

نیتش از عشق تنها خواهش است، نیتش از عشق تنها خواهش است

       دوستت دارم     دروغی فاحش است

یک شب آمد زیرو رویم کرد و رفت /بغض تلخی در گلویم کرد و رفت

مذهب او هر چه بادا باد بود  / خوش بحالش که این قدر آزاد بود

بی نیاز از مستی می ،شاد بود /چشمهایش مست مادر زاد بود!

یک شبه از عمر سیرم کرد و رفت / من جوان بودم پیرم کرد و رفت

 

زخم...

صحبت عاشقی بشه ستاره رو خواب میکنی

دریا رو آتیش میزنی  ابرا رو بی تاب میکنی

 

وقتی فقط اونو بخوای ماهو نشونه میکنی

میری تو قلب آسمون صبرو دیوونه میکنی

 

وقتی میبینی عاشقی دنیارو می ریزی به پاش

طلا رو قیمت میذاری با برق ناز خنده هاش

 

وقتی میفهمی عاشقی میری سراغ پنجره

قلبت رو میسپاری دستت قصه و عشق و خاطره

 

وقتی میفهمی عاشقی سوار رویاها میشی

میری تا جاده های دور اون بالاها خدا میشی

 

وقتی میفهمی عاشقی ماه و میخوای شکار کنی

میخوای که خورشید خانمو هر شب بری بیدار کنی

 

وقتی میفهمی عاشقی با آینه خونه میسازی

رنگین کمونو میاری تو گردن ماه میندازی

 

وقتی میفهمی عاشقی می خوای همه خبر بشن

گلا  به  خاطر شما تازه  و  تازه  تر بشن

 

وقتی میفهمی عاشقی میبینی پادشاه شدی

از همه ی   مردم شهر یه آسمون جدا شدی

 

وقتی می بینی خودت میمونی و خودش

 

جونتو حاضری بدی به خاطر تولدش

زخم...

http://axgig.com/images/38729229172070236363.jpg

دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند

گفته بودم مردم اینجا بدند

دیدی ای دل ساقه ی جانت شکست

آن عزیزت عهد و پیمانت شکست

 دیدی ای دل در جهان یک یار نیست

هیچکس در زندگی غمخوار نیست

دیدی ای دل حرف من بی جا نبود

از برای عشق اینجا جا نبود

نو بهار عمر را دیدی چه شد؟

زندگی را هیچ فهمیدی چه شد؟

دیدی ای دل دوستی ها بی بهاست

کمترین چیزی که میابی وفاست

ای دل اینجا باید از خود گم شوی

عاقبت همرنگ این مردم شوی..

 

 

جز عشق تو

دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست .


اس ام اس های عاشقانه و عارفانه ی جدید دلتنگی و بی وفایی bia2sms.org

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست


بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست


گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن


گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست


پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف


تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست


گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت


جز عشق تو در خاطر من مشغلهای نیست


رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت


بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست

 

تو بمان و دگران

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از كوي تو ليكن عقب سرنگران
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي
تو بمان و دگران واي بحال دگران
مي‌روم تا كه به صاحبنظري باز رسم
محرم ما نبود ديده‌ي كوته‌نظران
دلِ چون آينه‌ي اهل صفا مي‌شكنند
كه ز خود بي‌خبرند اين زخدا بي‌خبران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
كاين بود عاقبت كار جهان گذران
شهريارا غم آوارگي و در بدري
شورها در دلم انگيخته چون نوسفران

چه میکشم

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی رود

بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز

صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست

عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست

شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم

باور مکن که طعنه طوفان روزگار

جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر

با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان

لب میگزد چو غنچه خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب

ای آفتاب دلکش و ماه پری وشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی

تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار

این کار تست من همه جور تو می کشم

انتظار

باز امشب ای ستاره تابان نیامدی

باز ای سپیده شب هجران نیامدی

شمعم شکفته بود که خندد به روی تو

افسوس ای شکوفه خندان نیامدی

زندانی تو بودم و مهتاب من چرا

باز امشب از دریچه زندان نیامدی

با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز

چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی

شعر من از زبان تو خوش صید دل کند

افسوس ای غزال غزل خوان نیامدی

گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه

نامهربان من تو که مهمان نیامدی

خوان شکر به خون جگر دست می دهد

مهمان من چرا به سر خوان نیامدی

نشناختی فغان دل رهگذر که دوش

ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی

گیتی متاع چون منش آید گران به دست

اما تو هم به دست من ارزان نیامدی

صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ایست

ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی

در طبع شهریار خزان شد بهار عشق

زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی

به خوابم می آیی

چند شبیست كه بی اجازه


به خوابم می آیی


خوابم را رنگی
میکنی


ولی روزم را سیاه ...!
 
 
 
 
 عکس های عاشقانه و رمانتیک | عکس عاشقانه | عکس احساسی | عکس عاشق تنها | عکس عاشقانه دختر تنها | عکس احساسی دختر و پسر | عکس رمانتیک و عاشقانه | عاشقانه | عکس عاشقانه غمگین | عکس عاشقانه دختر و پسر | love | عشق
 
 

با بغض نوشتم که دگر خواب ندارم

غصه شده همراه منو راه ندارم

آن دوست که بود محرم رازم

دشمن شد و بعد از آن دگر راز ندارم

در پیچش و تاب این زمانه
 

غصه نه کمو بسیار دیدم

ظاهر که همه دوست بودند

باطن همه را گرگ دیدم

زین پس نخرم غصه به جانم

من درد کشیدم نگرانم

دانی که چه گفتم تو شنیدی

غصه تویی و تو را برانم


ســخن در ره عشـــق                                                                         

این چه عشقیست که در دل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

                                          میگذری زمن و در طلبت

                                       باز هم کوشش باطل دارم

دیدمت وای چه دیداری بود

این چه دیدار دل آزاری بود

                                    بی گمان برده ای از یاد مرا

                                   که مرا با تو سرو کاری بود

بخت اگر از تو جدایم کرده

می گشایم گره از بخت چه باد

                                      ترس از این عشق سرانجام تورا

                                    میکشــــم تا ســــر پـــــرده خـــود

 

                                

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهـــاری روشـــن از امواج نور                                                   

در زمســــتان غبـــارآلـــود  و دور

یا خـــزان خــالــی از فــریاد و شور                                                   

مـرگ مـن روزی فـراخـواهد رسید

روزی از ایـن تلـخ و شــیرین روزها                                                             

روز پوچــی همــچو روزان دیگــــر

سایـــه از امـــروزهـــــا ، دیــــروزها                                                      

دیدگــــــانم همـــــچو دالان هـــای تــار

گــونه هــایم همـــچو مرمر هـــای سرو                                              

ناگـــهان خـــوابی مـــرا خـــواهـــد ربود

من تــهی خـــــواهــم شــد از فــــریاد درد                                 

مـــــــــن خــــــزنـــــد آرام روی دفتــــرم

دســـــت هـــایم فــــارغ از افســــــون شــعر                                  

یــاد مــــی آورم کــــــه دوســــــــتان مـــــــن

روزگــــــاری شعـــــله مــــیزد خــــون شـــعر                                               

خـــــاک میــــخـــواند مــ هــــر دم به خویشـ

برویــد ای حـریفان ، بکشید یار ما را

به من آورید یک دم صنم گـریز پا را

                                                    به ترانه های شیرین به بهانه های رنگین

                                                  بکشید ســوی خانه مـــه خوب خوش لقا را

وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم

هـــمه وعــده مکر باشد بفریبد او شـما را

                                                     چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان ؟

                                                     که رخ چــو آفتـابش بکشد چراغها راـرا

زتو دورم مــن دیـــوانه و مـــدهـــوش تو ام

آن چنان محو تو گشتم که در آغوش تو ام

                                                         یکــــدم از دل نـــبرم یـــــاد دلاویـــز تــــو را

                                                        گر چه چون عشق ز دل رفته،فراموش تو ام      

 

 

           

بــه سنـــگ غـــــــم زدی پیمـانه ام را

                                                    به سیل اشک دادی خانه ام را

کنون که از خانه ام چون بخت رفتی

                                                 کــــجا بردی دل دیـــوانه ام را

میــــان پـــاک بازانـــش قطــــاران

                                              به افســون جنون افســـانه ام را

بـــــیا ای شـــمــع شــــام آرزوها

                                        بســــوزان هســتی و ویرانه ام را


یـــار بـــا مـــا بــی وفـــایـی میــکند                  بــی گنــاه از مــا جدایــی میــکند

شمع جانم را بکـشت آن بـی وفــــــا                 جــای دیــگر روشنـــایی مــــیکند

میـــــکند بـــا خــــویشــتن بیـگانگی                بــا غـــــریبــان آشـــــنایی میــــکند

جوفروش اسـت آن نگار ســـنگ دل                بـــا مـــن او گنـــدم نـــمایی میکـــند

یار من او باش و تلاش اسـت و رند                بــرمــن او خـــود پارســـایی میــکند

ای مسلمـــانان بـــفریـــادم رســــــید                کـــآن فـــلانی بـــی وفـــایی میــــکند

کشــتی عــمرم شــکست انـدر غمش               از مـــن مســــکین جـــدایـــی میــکند

آنچــه با مــن میــکند انــدر زمــــان               آفـــــت دورســــیـــمــایـــی مـــیــــکند

                    سعــدی شــیرین ســخن در ره عشـــق                                                                        

                   از لـــبش بـــوســـه گـــــدایـــی مـــیکند