دیدار تو...

لمس کن کلماتی را که در*حس نبودت*

برای تو و از برای تو مینویسم

 تا بخوانی و بفهمی که چقدر و تا کجاها جایت خالیست

 تابدانی که در نبودت چه میکشم و احساس کنی که نداشتنت

چقدر آزارم میدهد 

 لمس کن کلماتی را که برای دیگری لمسشدنی نیست 

 جان من …

احساس کن دردی را که از قلم میچکدبه روی این صفحه ها،

 و باز لمس کن گونه هایم را که خیسشده از اشک

 و دگر بار لمس کن لحظه هایم را ، 

حال فقط تو میدانی

که من چگونه عاشقت هستم و لمس خواهی کرد

 بی تو بودن و

بی تو ماندن را…

 

 

میدونی اوج دلتنگی کجاست؟؟؟

اوج دلتــنگــي وقتــيه کــه نــه ميتــوني صداشــو بــشنوي،

نــه ميتــوني ببيــنش ،

فقــط بايــــد به عکــسي کــه تــو وبلاگش گــذاشتــه نگــاه کنــي...

ینی یه عکس یادگاری  بشه رفیق شبهات ...

میگیرمش روبروم وقتی که خیلی تنهام ، وقتی تورو ندارم وقتی که بی قرارم...

اما سختر از همه اینه که عکسیم نداشته باشی  بگیری روبروت تا آروم بشی

آخ خــــــــدا سخته...

دلم هواتو داره وقتی بارون میباره 

اما چه فایده داره وقتی تورو ندارم که بشینی کنارم

چشامو باز میبندم به گریه هام میخندم

تورو صدا میزنم شاید بیای دیدنم...
 
 
 

کاش میدانستی


بعد از آن دعوت زیبا، به ملاقات خودت


من چه حالی بودم


خبر دعوت دیدار، چو از راه رسید

 
پلک دل، باز پرید

 
من سراسیمه، به دل بانگ زدم


آفرین قلب صبور، زود برخیز عزیز


جامه ی تنگ درآر و سراپا به سپیدی تو درآ


و به چشمم گفتم:


باورت می شود ای چشم ِ به ره مانده ی خیس


که پس از این همه مدت،


ز تو دعوت شده است؟


چشم خندید و به اشک گفت، برو

 
بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه


با تو ام کاری نیست

 
و به دستان رهایم گفتم:


کف بر هم بزنید

 
هر چه غم بود گذشت،

دیگر اندیشه لرزش به خودت راه مده

 
وقت آن است که آن دست محبت،


ز تو یادی بکند

 
خاطرم را گفتم:

 زودتر راه بیفت


هر چه باشد، بلد راه تویی

 
ما که یک عمر بدین خانه نشستیم و

 تو تنها رفتی


بغض در راه گلو گفت:


مرحمت کم نشود

 
گویا با من ِ بنشسته، دگر کاری نیست


جای ماندن چون دگر نیست،

 
از این جا بروم...

 
پنجه از مو بدر آورده، بدان شانه زدم

 
و به لبها گفتم:

خنده ات را بردار،

دست در دست تبسم بگذار

 
و نبینم دیگر، که تو ورچیده و خاموش

 
به کنجی باشی!!!


سینه فریاد کشید:


من نشان خواهم داد

 
قاب نامش را، در طاقچه ام

 

و هوای خوش یادش را، در حافظه ام

 
مژده دادم به نگاهم، گفتم:

 
نذر دیدار قبول افتاده است

 
و مبارک باشد،

وصلت پاک تو با برق نگاه محبوب

 
و تپش های دلم را گفتم:


اندکی آهسته، آبرویم را نبری

 
پایکوبی، ز چه برپا کردی؟


پای بر سینه چنان طبل، نکوب

 
نفسم را گفتم:

 
جان من تو دگر بند نیا


اشک شوقی آمد

 
تاری جام دو چشمم بگرفت


و به پلکم فرمود:


همچو دستمال حریر،


بنشان برق نگاه


پای در راه شدم

 
دل به مغزم می گفت:


من نگفتم به تو آخر،

که سحر خواهد شد؟!


هی تو اندیشیدی، که چه باید بکنی


من به تو می گفتم:


او مرا خواهد خواند،


و مرا خواهد دید

 
سر به آرامی گفت:

 
خوب چه می دانستم

 
من گمان می کردم، دیدنش ممکن نیست


و نمی دانستم


بین تو با دل او، حرف صد پیوند است


من گمان می کردم...


سینه فریاد کشید:


خوب، فراموش کنید


هر چه بوده است، گذشت

 
حرف از غصه و من گفتم و اندیشه، بس است


به ملاقات بیندیش و نشاط

 
آفرین پای عزیز، قدمت را قربان


تندتر راه برو     

 
طاقتم طاق شده است

 
چشم برقی می زد


اشک بر گونه نوازش می کرد

 
لب به لبخند، تبسم می کرد


مرغ قلبم با شوق

 
سر به دیوار قفس می کوبید

 
تاب ماندن به قفس، هیچ نداشت

 
دست بر هم میخورد

 
نفس از شوق، دم سینه، تعارف می کرد


سینه بر طبل خودش می کوبید

 
عقل، شرمنده به آرامی می گفت:

 
راه را گم نکنیم!!!

 
خاطرم، خنده به لب گفت:

 
نترس،

 
نگران هیچ مباش


سفر منزل دوست،

 
کار هر روز من است


چشم بر هم بگذار،


دل تو را خواهد برد

 
سر به پا گفت:

 کمی آهسته

 
بگذارید که من هم برسم


دل به سر گفت :

بشتاب ؛ تو هنوزم عقبی؟

 
فکر فریاد کشید:

 
دست خالی که بد است،


کاشکی ...

 
سینه خندید و بگفت:


دست خالی ز چه روی؟


این همه هدیه،

 
کجا چیزی نیست؟


چشم را، گریه شوق

 
قلب را، عشق بزرگ

 
سینه، یک سینه سخن

 
روح را، شوق وصال

 
لب، پر از ذکر حبیب

 
خاطر، آکنده یاد

 
کاشکی خاطر محبوب، قبولش افتد

 
شوق دیدار نباتی آورد،

 
کام جانم شیرین

 
پای تا سر همه اندیشه وصل .......

 
وه  چه رویای قشنگی دیدم


خواب، ای موهبت خالق پاک


خواب را دریابم

 
که در آن، می توان با تو نشست

 
می توان، با تو سخن گفت و شنید

 
خواب، دنیای توانایی هاست

 
خواب، سهم من از تو و دیدار شماست


خواب، دنیای فراموشی هاست

 
خواب را دریابم


که تو در خواب مرا خواهی خواست


که تو در خواب مرا خواهی خواند


و تو در خواب، به من خواهی گفت:

 
تو به دیدار من آ


آه...

 
کاش می دانستی

 
بعد از این دعوت زیبا به ملاقات خودت


من چه حالی دارم

 
پلک دل باز پرید

 
خواب را دریابم

 
من به میهمانی دیدار تو، می اندیشم...

 

ملاقات سپیدار روم

کاش میشد بنویسم بزنم بر در باغ

که من از این همه دیوار بدم می آید

دوست دارم به ملاقات سپیدار روم

ولی از مرد تبر دار بدم می آید

ای صبا بگذر و از من به تبر دار بگو

که از این کار تو بسیار بدم می آید...

پیش بیا ، پیش بیا ، پیشتر

تا که بگویم غم دل بیشتر

دوست ترت دارم از هر چه دوست

ای تو به من از خود من خویشتر

دوست تر از آنکه بگویم چقدر

بیشتر از بیشتر از بیشتر

داغ تو را از همه داراترم

درد تو را از همه درویش تر

هیچ نریزد به جز از نام تو

بر رگ من گر بزنی نیشتر

فوت و فن عشق به شعرم ببخش

تا نشود قافیه اندیش تر

قیصر امین پور"

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم: تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی، نه خواب و خیالی!

من ای حس مبهم، تو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم آواز با ما:

تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

 

 

 

این خانه درخور اباد بودن نیست...

گفت دانایى: که گرگى خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

هر که گرگش را دراندازد به خاک،

رفته رفته مى‌شود انسان پاک!

هرکه با گرگش مدارا مى‌کند،

خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند...

اینکه مردم یکدگر را مى‌درند،

گرگهاشان رهنما و رهبرند!

اینکه انسان هست این سان دردمند،

گرگها فرمان روایى مى‌کنند!

این ستمکاران که با هم همرهند،

گرگهاشان آشنایان همند!

گرگها همراه و انسانها غریب،

با که باید گفت این حال عجیب!


"فریدون مشیری"


لبخندها هرگز، ملاک شاد بودن نیست!

یا تیشه ای بر دوش، از فرهاد بودن نیست!

هر جا که باشی منطق آیینه ها این است

در چشم بودن، معنیِ در یاد بودن نیست!...

ای سرنوشت شوم، جام شوکرانت کو ؟

این خانه دیگر در خور آباد بودن نیست!